این روزها روزی هزار بار مرگ بر من سایه می اندازد
تا زندگی ام را میان واژگان بی سر و ته
در امتداد جاده های تردید بین خشم و لعنت و امید
کش بیاورم...
لحظه های عقیم ، آبستن بیهودگی اند.
پی نوشت :
- برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه...
آقا اجازه ؟
ما شما را دوصت داریم...اگرچه
املای کلماتمان در جبر ضمانه همیشه قلط بود...
به من عشق را دیکته کنید !
پی نوشت :
- مرا معلم چشم تو ساحری آموخت...
روزهایم عقیم شده اند ...
من ناباروری ام را در خیابان های کهنه پرسه می زنم
و خیال جنینی را در اعماق ذهنم جستجو می کنم
بی آنکه آغوشی برای کسی باز کرده باشم...
پی نوشت :
- سهراب می خواند...و چه اندازه تنم هشیار است...
می شنیدی ؟
صدای قلب من نبود ...
صدای پای تو بود که شبها در سینه ام می دویدی
کافی بود کمی خسته می شدی.
کافی بود لحظه ای می ایستادی...
پی نوشت :
- کسی این را گفت...زیبا بود گفتم بخوانید
می شناسی ام ؟
من از پشت پرچین های " چرا " آمده ام...
دوستم بدار پاسخ بی اما !
پی نوشت:
- مرا حرفه ای دیگر نیست
جز آنکه دوستت بدارم
شاملوی تو :
من و تو يکي شوريم
از هر شعلهئي برتر،
که هيچگاه شکست را بر ما چيرهگي نيست.
.....
شاملوی من :
بهمهر
مرا
بيگاه
در خواب ديدی
و با تو
بيدار شدم.
پی نوشت :
- خامُش منشين / خدا را / پيش از آن که در اشک غرقه شوم / از عشق چيزی بگوی!
- شاملو نمی خواندم و بودی که بخوانی ام....شاملو خوان شده ام و رفته ای؟
- قناری کوچکی زار می گریست...به سلاخی وظیفه شناس دل باخته بود....
و او به هر دویمان می خندد !
گند بزند این جنگل و زمین و جاده را....
گند بزند هرچه آدم مهم و هرچه شیطنت و هرچه نگاه را....
او بماند که خیالش بزرگترین واقعیت روزهای سگی این زندگی لعنتی است!
دیگر نه من نه تو...
خوب که فکر می کنم می بینم این سالهای سگی می گذرد.
چه بنویسم چه ننویسم روزها و لحظه ها ،سگی می گذرند.
پس همان بهتر که بنویسیم!
چه عصر آهسته ی عجیبی!
چه کج بیایی ،
چه صاف بنشینی
و چه ایستاده بمیری ،
فرقی نمی کند!
پاییز همه پارکهای جهان همیشه همینقدر خلوت است.
پی نوشت :
تو از کجا آمده ای که برایم هزار باغ آشنا آورده ای
و من لای درختهای آشنا هزار گنجشک بوسه پنهان کرده ام
« چه بوی خوشی می دهد این لغزش ولرم ! »
یک بوسه برای بدرقه...
دو گام فاصله تا بغض...
سیگارم را تو روشن کردی !
پی نوشت:
- در حال حاضر این حرف آخر من است: دیگر از کتابت و واژگان فخیم فاصله گرفته ام.
- گمانم سید علی صالحی حال مرا داشت با این شعری که سرود !
انار بود و تاری و تنبکی و آوازی...
دلمان به شیشه ای مانسته بود که ترک برداشته
و منتظر تلنگری است که فرو بریزد....
فرو هم ریخت!
هرچند که از آینه بی رنگ تر است
از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است
بشکن دل بی نوای ما را ای عشق
این ساز،شکسته اش خوش آهنگ تر است
پی نوشت :
- جای هرچه دل ترک برداشته،خالی بود...
