سنگفرش باغ...سرو نازهای بلند قامت که کلاه از سر کودک عقل می اندازد...
عمارت با شکوه عفیف آباد شیراز با ستون های سبز و آبی و بنفش و...
رقص آرشه روی سیم های ویولون. زخمه های نرم تار. لرزش مهیب اما عارفانه دف...با رقص پر صلابت دستان استاد و صدایی که عظمتش شاید چندان دور نباشد...
طنین امام علی (ع) توسط ارکستر ملی ایران، با دست های فرهاد فخرالدینی و صدای سالار عقیلی درشب شیراز پیچید...
پی نوشت :
- اینکه همه ی این رقص و نواها با یک ساعت و بیست دقیقه تأخیر شروع شد ، قسمت انتهای باغ جمعیتی بس عظیم ایستادند و صندلی های جلو که متعلق به حضرات مسوول بود خالی ماند و اینکه بغل دستی ما جوان فرنگ رفته ای بود که مدام از بی نظمی برنامه های ایران و شیراز نالید و روی اعصابمان رقصید چیزی از دلنشینی شب و نوا کم نکرد.
- «دختر کولی» که اجرا شد یادم آمد زندگی لحظه های شیرین و عجیب خاطره انگیز ناک !!!! هم دارد...دختر کولی در دل شب...دست به چنگ و نغمه به لب...همچو شراری نرم و سبک...درمیان بزم طرب...
سرم سنگین می شود.انگار کله ام ورم می کند.دراز می کشم.
حس می کنم آتش گرفته ام. دانه های سرد عرق پیشانی ام را قلقلک می دهد . زندگی روی سقف سفید اتاق می چرخد.
سلول هایم سرما خورده اند.خاکستری ها حالشان وخیم است.
کتاب جلوی چشمم سیاه می شود.کلمات می چرخند .
دانشگاه زنده می شود و تهران...باز هم دهکده جهانی...
پایه های سفید آزادی...سوت مترو...جاده و شب یادم می آید...
خاکستری ها حالشان وخیم است.سلول ها را می گویم...
تبی است در تنم ای آشنا طبیب تبی
تبی است هستی من سوخته تب عجبی
سحر نمی رسد افسوس و همدم شب من
خیال توست به هذیان ناگسسته تبی.....
پی نوشت :
- تا حالا به صدا دل بستی ؟
- تنها صداست که می ماند...
چیزی در من ته کشیده است مثل خاطره همه برگهای زرد با
خش خش نارنجی آتشی ...
چیزی مثل شبهای چراغانی کوچه پس کوچه های پایین شهر دلم...
مثل الله اکبر دم غروب ...حوض آب پر از سیب و هندوانه
و شمعدانی های لب پاشویه...
در من چیزی جوانه می زند انگار ...که شبیه صبوری این روزهای
سخت سرگردانی است...
پی نوشت :
روزها روزنامه نگارانه های نوین می بینم و شب خواب دهکده کوچک جهانی را...
همانا شما چونان کاروانی هستید که در جایی به انتظار مانده...
فردا به امروز نزدیک است و امروز با آنچه در آن است می گذرد
و فردا می آید و بدان می رسد...گویی هر یک از شما در دل زمین
به خانه مخصوص خود رسیده و در گودالی آرمیده...وه چه تنهایی ؟؟؟
نهج البلاغه – خطبه 157
پی نوشت :
- زخمه های تار و آواز استاد...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ؛ سرها در گریبان است...
مرا تو بی سببی نیستی...
فنجانم از چای تلخ وقهوه تلخ پر می شود . بگذار به درازای یک هورت کشیدن هم که شده شیرینی این زندگی دلمان را کمتر بزند...صبح به آفتاب سلامی دوباره می دهم.به گلها لبخند می زنم و بی آنکه خواب آلوده زمین و زمان را به کام بد و بیراه و ناسزا بکشم با خنده رویی تمام سر کار می روم و افتخار می کنم که کارمند رسمی دولت می باشم...
حوالی ظهر هم بی آنکه اعصابمان از سرعت لاک پشت وار اینترنت عهد پیش از عصر ارتباطات و قطع دو ساعته برق و upload نشدن صفحه سایت و هزار هزار بهانه دیگر خرد شود به به کنان کارمان را تمام می کنیم و هر روز هم از داغ دل بعضی ها و به کوری چشم بعضی های دیگر تا 5 بعد از ظهر سر کار می مانیم که نشان بدهیم ما واقعاً کارمند شده ایم و عین خیالمان هم نمی شود که راستی راستی سر کار مانده ایم...
در سرمستی همه این روزها ، مرا تو بی سببی نیستی...
کتاب ها را ورق می زنم . سرم گیج می رود . اوریانا فالاچی را روی بهنود می گذارم و راد ، مارتین واکر و زویا پیرزاد را روی هم . سید ضیا تا بختیار را کنار ظهور و سقوط دولت پهلوی می چینم و بقیه را به ترتیب قد و قواره...
طعم گس این روزها حالا به تلخی می زند .
چند دانه قرص بالا می اندازم و با یک قلپ قهوه تلخ همه را قورت می دهم.
قرص ها می چرخند .افقی و عمودی می شوند و به زور فرو می روند .
این روزها هر نفس که فرو می رود ممد حیات است و مفرح ذات !!!!
پی نوشت :
- گر بر تن من زبان شود هر مویی / یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
در کوزه صدا بود ، شنیدم تشنه
از خواب ترک خورده پریدم تشنه
در کوزه کسی بود که می زد فریاد
من تشنه تر از آب ندیدم تشنه
(ایرج زبردست)
پی نوشت :
- حالا درست یک سال است که با عطر بهارنارنج بر سر این کوزه ی شکسته روز می شمارم ...تولدت مبارک بهار نارنج من...
- تنهایی...کتاب...قلم...
لا به لای سوت و سرعت می گذرد...
تهران و زندگی یک خط ممتد می شود.
...
هواپیما اوج می گیرد و من بر فراز ابرها خیال روزهای
رفته و نیامده را به هم می بافم...
بالا...زندگی هست.تهران نقطه می شود.
بالاتر...زندگی محو می شود و تهران یک ذره.
اوج...اوج...اوج...تهران محو می شود. من بزرگ می شوم.
زندگی هست ؟
پی نوشت:
- دلم برای مهربانی کسی تنگ می شود که تنهایی ام را با او
قسمت کردم و همه این روزها چه بار سنگینی به دوش کشید.
- برای دریا و بهشت دوام زندگی صورتی و مهربانشان را
می خواهم.
مباد که وسوسه خوردن سیبی ممنوعه بهشت زندگیشان
را زمینی کند.
- مهربانی هست...سیب هست...ایمان هست...
گمانم زندگی باید کرد...
دلم که بهانه گیر می شود برایش لالایی می خوانم...
از قصه شبهای سرگردانی :
من از دیار روزگاران عاشق آمدم و تو از سرزمین بهانه های بی عشق...
من دل به دیروزها بستم و تو سرسپرده ی ای کاش ها شدی...
«من هم خودم یادم رفته است
مرغک شاخسار کدام صنوبر شکسته بوده ام»
من که بهانه می گیرم دلم برایم لالایی می خواند...
از قصه روزهای بی آفتاب :
هی فلانی !
دنیات ویران که آبادی دل به خرابات کشیدی...

