بعد از این همه سال فهمیدم که اون اوایل در مورد حوا اشتباه میکردم.
زندگی کردن بیرون از بهشت با اون ، خیلی بهتر از زندگی کردن
تو بهشت اما بدون اونه ! اولش فکر می کردم خیلی حرف می زنه
اما الان اگه اون صدا ساکت بشه و از زندگیم بره، حسابی غمگین می شم...
خاطرات آدم و حوا
آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت،
باران را؛ اگر می بارد بر چتر آبی تو
وچون تو نماز خوانده ای خداپرست شده ام
چند روایت معتبر
تو که می خندی فاخته خاموش می شود روی کنگره ی باروی ویران.
هزار بار می گویم عشق به خوابم آمده تنهایی...
وصدای تو که می پرسی چقدر دوستت دارم به خوابم آمده...
و آنقدر دوستت دارم که کفشدوزکی شده ام روی کفشهای سفیدت...
شرق بنفشه
صفحه های این روزهای کتابم سفیدند....
که بزرگشون کنی اما گمشون می کنی...
وقتی همه ی دغدغه های بزرگت رومیاری تو همین تحریریه
که گمشون کنی اما می بینی روزبه روز بیشتر می شن...
وقتی سردبیر محترم علامه ایت روحت رو مچاله می کنه...
وقتی تو همه ی مصاحبه ها و گزارش ها و ستون ها و صفحه هات دنبال
یه چیزی می گردی که حتا نمی دونی چیه...اما می دونی که اینجا پیداش
نمی کنی...
دلت می گه بمون و اینقدر بنویس که هیچ صفحه ی سفیدی واسه
مچاله شدن نمونه...من اینقدر می نویسم که...
