تبليغاتX
بهار نارنج



خوب يادم هست...تير 81 كه كنكور دادم بعدش تا 11 شب تو خيابون

 

قدم مي زدم و به اين فكر مي كردم كه از كي و چطور واسه كنكور دوباره

 

شروع به خوندن كنم...

 

حالا فقط 5 روز به 2 اسفند 86 مونده و من بدون اينكه قدم بزنم

 

به اين فكر مي كنم که از كي و چطور واسه كنكور دوباره

 

شروع به خوندن كنم...

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 21:17  توسط بهارنارنج  | 



این روزهای سرد با درخت های خشک و آفتاب بی رنگ...

 

عکست صفحه اول روزنامه های ما بود.

 

نایب رییس مجلس اصولگرای هفتم بر پیشانی ات بوسه می زد

 

و تو چشمهایت را بسته بودی.چشم بر چه بسته بودی رفیق؟

 

سهام! این روزها حس روزنامه نگارانه ام غریبی می کند...

 

تازه توکل کرده بودی.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 8:29  توسط بهارنارنج  | 



از سر میدان پیاده راه می افتم.ساختمان دادگستری را رد

 می کنم.جلوی دیوار بلند ارگ کریمخان می ایستم.به عظمت

تاریخمان خیره می شوم.آجرها را می شمارم.به آسمان

می رسم.پیاده روی جلوی ارگ را لی لی می روم.

شیراز زمستانش هم دلچسب است.روی جدول های خیابان

 لی لی می روم.قاه قاه می خندم.دلم می خواهد دور شوم

از این روزها که به زور می گذرند.از نشستن پشت این میز

چوبی قهوه ای و نوشتن و نوشتن و هی نوشتن و جواب دادن

 به رییس.ازدرس خواندن های شبانه تا دیر وقت و از صبح زود

 بیدار شدن و سر کار رفتن و ... شیطنت دلم می خواهد این

 روزها. می دوم.سرد است. می خندم.من گرمم است.لی لی

 می روم و از فکر لپ هایم که بی سرخاب گل انداخته اند ذوق

 می کنم.شیطنت دلم می خواهد این روزها...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 15:23  توسط بهارنارنج  |