تبليغاتX
بهار نارنج



در کوزه صدا بود ، شنیدم تشنه

از خواب ترک خورده پریدم تشنه

در کوزه کسی بود که می زد فریاد

من تشنه تر از آب  ندیدم  تشنه

 

 

(ایرج زبردست)

 

پی نوشت :

 

-        حالا درست یک سال است که با عطر بهارنارنج بر سر این کوزه ی شکسته روز می شمارم ...تولدت مبارک بهار نارنج من...

-        تنهایی...کتاب...قلم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 23:24  توسط بهارنارنج  | 



قطار می رود و زندگی با لحظه های ناب این چند روزش

 لا به لای سوت و سرعت می گذرد...

تهران و زندگی یک خط ممتد می شود.

...

هواپیما اوج می گیرد و من بر فراز ابرها خیال روزهای

 رفته و نیامده را به هم می بافم...

بالا...زندگی هست.تهران نقطه می شود.

بالاتر...زندگی محو می شود و تهران یک ذره.

اوج...اوج...اوج...تهران محو می شود. من بزرگ می شوم.

 زندگی هست ؟

 

 

پی نوشت:

- دلم برای مهربانی کسی تنگ می شود که تنهایی ام را با او

قسمت کردم و همه این روزها چه بار سنگینی به دوش کشید.

- برای دریا و بهشت دوام زندگی صورتی و مهربانشان را

 می خواهم.

مباد که وسوسه خوردن سیبی ممنوعه بهشت زندگیشان

 را زمینی کند.

- مهربانی هست...سیب هست...ایمان هست...

گمانم زندگی باید کرد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 11:43  توسط بهارنارنج  | 



دلم که بهانه گیر می شود برایش لالایی می خوانم...

از قصه شبهای سرگردانی :

من از دیار روزگاران عاشق آمدم و تو از سرزمین بهانه های بی عشق...

من دل به دیروزها بستم و تو سرسپرده ی ای کاش ها شدی...

«من هم خودم یادم رفته است

مرغک شاخسار کدام صنوبر شکسته بوده ام»

من که بهانه می گیرم دلم برایم لالایی می خواند...

از قصه روزهای بی آفتاب :

هی فلانی !

دنیات ویران که آبادی دل به خرابات کشیدی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 0:4  توسط بهارنارنج  | 



بعد از روزهای دانشگاه کتاب زیاد خواندم...

شاید برای فرار از آن روزهای کشدار لعنتی..این روزها به خاطر هفته شیراز و سفر رهبر! سرم آنقدر شلوغ است که فکر پیدا کردن همه آن کتابها از توی کارتن های زیر راه پله و انتخاب قسمتی از آنها  آشوبم را بیشتر می کند...

پس فقط در حد اجابت دعوت هفت آسمان مهربان...

-« اشک آنجلا» که گمان می کنم چاپ قدیمی تر همان اجاق سرد آنجلاست که در وبلاگ سربرگ آمده.

-« طعم گس خرمالو» که روزهای بچگی ام از کتابخانه دایی جان دکترم دزدیدم.

-« کوری» که آنهم دزدکی از همان کتابخانه کش رفتم و خواندم.

-« مسخ» کافکا هم دزدیدم وخواندم.

-« من او» که گمان کنم بیشتر از هرچیز دیگری مرا به بند زندگی کشید.

-« شما که غریبه نیستید» که انگار من هم با نویسنده کتاب کتک خوردم و بزرگ شدم بی آنکه با هم غریبه باشیم.

-« خاطرات آدم و حوا» که هدیه بود و بزرگترین کتاب کوچکی بود که خواندم.

-« گفتگوهای اوریانا فالاچی» که خیلی دنبالش گشتم و در اوج کار با تمام خستگی قبل از خواب خواندمش.

 

پی نوشت:

      - حالا که فکر می کنم می بینم در بچگی عجب دزد قابلی بوده ام!  

      -   « اقناع و تبلیغ» بهترین همه ی این ها بود که اگر کسی نخوانده نصف عمر که نه! تمام عمرش بر فنا رفته است و دیگر کاری هم نمی شود کرد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 16:17  توسط بهارنارنج  | 



بسم از هوا گرفتن که پـری نماند و بـالی

به کجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی

 

همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد

اگر  احتـمال  دارد  به  قیـامت  اتصـالی

 

چه خوش است در فراقی همه عمرصبر کردن

به امید آنکه روزی به کف  اوفتد وصـالی

:

به تو حاصلی ندارد غم  روزگار  گفتن

که شبی  نخفته باشی به درازنای  سالی

:

غم حال  دردمندان  نه عجب  گرت نباشد

که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

 

 

پی نوشت:

-  من دگر شعر نخواهم که سرودن که مگس

زحمتم می دهد از بس که سخن شیرین است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 20:56  توسط بهارنارنج  |