تبليغاتX
بهار نارنج



 

سنگفرش باغ...سرو نازهای بلند قامت که کلاه از سر کودک عقل می اندازد...

عمارت با شکوه عفیف آباد شیراز با ستون های سبز و آبی و بنفش و...

رقص آرشه روی سیم های ویولون. زخمه های نرم تار. لرزش مهیب اما عارفانه دف...با رقص پر صلابت دستان استاد و صدایی که عظمتش شاید چندان دور نباشد...

طنین امام علی (ع) توسط ارکستر ملی ایران،  با دست های  فرهاد فخرالدینی و صدای سالار عقیلی درشب شیراز پیچید...

                                     شب و نوا 

پی نوشت :

-  اینکه همه ی این رقص و نواها با یک ساعت و بیست دقیقه تأخیر شروع شد ، قسمت انتهای باغ جمعیتی بس عظیم ایستادند و صندلی های جلو که متعلق به حضرات مسوول بود خالی ماند و اینکه بغل دستی ما جوان فرنگ رفته ای بود که مدام از بی نظمی برنامه های ایران و شیراز نالید و روی اعصابمان رقصید چیزی از دلنشینی شب و نوا کم نکرد.

-  «دختر کولی» که اجرا شد یادم آمد زندگی لحظه های شیرین و عجیب خاطره انگیز ناک !!!! هم دارد...دختر کولی در دل شب...دست به چنگ و نغمه به لب...همچو شراری نرم و سبک...درمیان بزم طرب... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 15:42  توسط بهارنارنج  | 



سرم سنگین می شود.انگار کله ام ورم می کند.دراز می کشم.   

 حس می کنم آتش گرفته ام. دانه های سرد عرق پیشانی ام را قلقلک می دهد . زندگی روی سقف سفید اتاق می چرخد.

سلول هایم سرما خورده اند.خاکستری ها حالشان وخیم است.

 کتاب جلوی چشمم سیاه می شود.کلمات می چرخند .

 دانشگاه زنده می شود و تهران...باز هم دهکده جهانی...

پایه های سفید آزادی...سوت مترو...جاده و شب یادم می آید...

خاکستری ها حالشان وخیم است.سلول ها را می گویم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 22:18  توسط بهارنارنج  | 



کلمات درمن به زنجیر کشیده شده اند انگار...

 

تبی است در  تنم  ای آشنا طبیب تبی

تبی است هستی من سوخته تب عجبی

سحر نمی رسد افسوس و همدم شب من

خیال توست به هذیان ناگسسته تبی.....

 

پی نوشت :

 - تا حالا به صدا دل بستی ؟

- تنها صداست که می ماند...

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 22:59  توسط بهارنارنج  | 



چیزی در من ته کشیده است مثل خاطره همه برگهای زرد با

 خش خش نارنجی آتشی ...

 چیزی مثل شبهای چراغانی کوچه پس کوچه های پایین شهر دلم...

 مثل الله اکبر دم غروب ...حوض آب پر از سیب و هندوانه 

 و شمعدانی های لب پاشویه...

در من چیزی جوانه می زند انگار ...که شبیه صبوری این روزهای

 سخت سرگردانی است...

 

 

پی نوشت :

 

روزها روزنامه نگارانه های نوین می بینم و شب خواب دهکده کوچک جهانی را...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 22:45  توسط بهارنارنج  |