خدای گرامی !
با سلام
ضمن عرض تشکر ویژه از بی کرانی رحمت این روزهایتان ، احتراماً باستحضار می رساند
بنده ی حقیر دیر زمانیست از جرگه خواص بدور افتاده ، قسمتی تا نیمه - شاید هم تمام –
شیطانی شده و قلبمان به سیاهی میزند .لذا خواهشمند است دستور فرمایید به منظور
نجات هرچه سریع تر دلمان که همانا محل تجلی انوار جنابعالی می باشد،کرامات و الطاف
حوزه های مقدس مربوطه در این شبهای آسمانی ، منت نهاده ، بر این بنده حقیر و قلب
لامذهب نظری بنمایند. بی شک مساعدت حضرتعالی در این راه بی نتیجه نمانده و
منتهای همت اینجانب مبنی بر نگهداشت الطاف وارده ، مبذول خواهد شد.
با تشکر
بنده
رونوشت :
- یگانه مرد هستی حضرت امیر (ع) جهت استحضار و گوشه ی نگاهی در شبهای عزیز قدر
- کلیه برگماشتگان درگاه باری تعالی جهت استحضار و ارائه الطاف لازم
- شیطان رجیم جهت شرمساری ، عذاب و حرص
عمری خطاب کردند ناخورده،مست مارا
آویختند چون تاک،از داربست مارا
آیینه وار بودیم ، همراز سینه صافان
آن آهنین دل آمد در هم شکست مارا
دل بسته ی شرار آن آتشین نگاهیم
بگذار تا بنامند آتش پرست مارا
دزدانه تا کی و چند؟این پرده را برانداز
بگذار تا ببینند ساغر به دست مارا
بی حد زدند مارا، از حد گذشته بودیم
شادیم از آنکه دیدند هشیار و مست مارا
پی نوشت :
- بی بهانه یاد روزهای انتخابات آن سال افتادم.حماسه ی 20 میلیونی!
- هنوز خاطره ی باتوم های صنعتی شریف از سرم بیرون نرفته است!
روزهای دانشجویی و قرمه سبزی !
- یاد باد آن روزگاران یاد باد
امشب فکر کردم دنیای من پیچیده تر از آن است که برای درک
فرمول کوانتوم صفحه های پر جاذبه ی فیزیک را ورق بزنم و شاید
هم ساده تر از آنکه ساعتها پای تلفن بنشینم و افاضات کلاسمندانه ی
فلان دخترک را گوش کنم که توی عروسی دیشب رنگ سایه ی پشت
چشم فلانی با رنگ چین های دامن لباسش ست نبود. نه! اینهمه از
عالم جنگ و صلح و سیاست و اقتصاد و اجتماع من به دور است که
خودم هم در بلاتکلیفی روزگار جوانی ام وامانده ام که ستاره باران
جواب کدام سلامم به آفتاب و اینکه انگیزه او که خداست از این همه بازی
با دخترک شری که از رو نمی رود و پای هرچه لج و لجبازی ایستاده
است ،چه می باشد. فالاچی می گوید : « زندگی یعنی خستگی.
زندگی جنگی است که هر روز تکرار می شود و عوض شادی هایش
که تنها به فرصت پلک به هم زدنی دوام دارند باید بهای زیادی داد ! »
و من در عجبم بانو از کجا می دانست این حرف را باید برای زندگی کسی
بگوید که خودش یک عمر در فهم این فلسفه ی سهل و ممتنع در گل
مانده است ؟ من از کار این زمانه در عجبم...
من به شدت هرچه تمام سر به هوا شده ام و تو با صبوری تمام تر
هوای شیطنت ها ی بی ملاحظه ام را داری. من روزنه ای یافته ام
برای گریز از رخوت روزهایی که ناگزیر از سپری کردنشانم ؛
بی آنکه دانه های تسبیح را در گردونه ی نذر و نیاز چرخانده باشم
و این یعنی هنوز هم یکجورهایی برای لجبازی با تو ،جا هست .
من هنوز هم می توانم روی جدول خیابان های شلوغ این شهر
لی لی بروم بی آنکه از نگاههای هاج و واج این و آن بترسم
و فکر کنم خاطره های خیابان ولی عصر را لگد می کنم به تلافی
آن روزها که خاطره های خیابان ولی عصر، مرا قورت می داد و
مطمئن باشم که تو هوای همه شیطنت ها و سر به هوا بودن مرا داری.
