تبليغاتX
بهار نارنج



امان از این لحظه ها که من می گریم ، تو غصه می خوری

 و او به هر دویمان می خندد !

گند بزند این جنگل و زمین و جاده را....

گند بزند هرچه آدم مهم و هرچه شیطنت و هرچه نگاه را....

او بماند که خیالش بزرگترین واقعیت روزهای سگی این زندگی لعنتی است!

دیگر نه من نه تو...

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 9:48  توسط بهارنارنج  | 



خوب که فکر می کنم می بینم این سالهای سگی  می گذرد.

چه بنویسم چه ننویسم روزها و لحظه ها ،سگی می گذرند.

پس همان بهتر که بنویسیم!

چه عصر آهسته ی عجیبی!

چه کج بیایی ،

چه صاف بنشینی

 و چه ایستاده بمیری ،

فرقی نمی کند!

  پاییز همه پارکهای جهان همیشه همینقدر خلوت است.

 

 

 

پی نوشت :

 

تو از کجا آمده ای  که برایم هزار باغ آشنا آورده ای

و من لای درختهای آشنا هزار گنجشک بوسه پنهان کرده ام

« چه بوی خوشی می دهد این لغزش ولرم ! »

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 16:21  توسط بهارنارنج  |